عقل نمى‏تواند بپذیرد كه رهبرى درباره ی كوچكترین مسایل فردى و اجتماعى با پیروان خویش سخن بگوید اما مهمترین مسأله جامعه را در پرده ابهام و سكوت باقى گذارد. همچنین شیعیان ادعاى تمسك به رأى اكثریت و یا اجماع امت در موضوع خلاف را بى ‏وجه مى‏دانند، خصوصاً اگر كسى بخواهد آن را به گفتار و كردار پیامبر(ص) نیز مستند سازد؛ زیرا ارجاع به رأى اكثریت و یا واگذارى امر امت ‏به اهل "حل و عقد" از سوى كسى كه جز وحى سخن نمى‏گوید امرى شایسته به نظر نمى‏رسد.

البته آنچه در سقیفه، اتفاق افتاد، نه رأى اكثریت ‏بود، نه انتخاب اهل حل و عقد، براى این كه نه رأى ‏گیرى عمومى در كار بود و نه آنها كه خلیفه تعیین كردند همه ی اهل حل و عقد به شمار مى‏آمدند، به ویژه آن كه بسیارى از صحابه ی بزرگ رسول خدا(ص) مانند ابن‏عباس، زبیر، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار دراین انتخاب حضور نداشتند و به شدت با آن مخالف بودند. همه مى دانند حتى بیعتى كه انجام شد در سطحى گسترده و عمومى نبود و تنها به تنى چند از متنفذین و سران قبایل اختصاص داشت. (۱)خلیفه ی دوم، با آن كه خود بنیانگذار این خلافت ‏بود، مى‏گفت:

" هر كس به چنین طریقى متوسل شود شایسته ی بیعت نیست و هر كس چنین بیعتى كند باطل خواهد بود". (۲)

اهل سقیفه حتى به همان شیوه كه خود ابداع و عمل كردند وفادار نماندند، بلكه سالیانى بعد، خلیفه اول رسماً عمر را به جانشینى خود برگزید.
در پى این عمل خلیفه اول، چنین پرسشى پدید آمد: اگر تعیین جانشین امرى ‏جایز است، چرا بر پیامبر روا نبود و اگر جایز نیست، چرا خلیفه، بدان دست ‏یازید؟

۱- تاریخ یعقوبى، ج 2، صص‏103 و106/ مروج الذهب، ج 2، صص‏307 و 352.

۲- كنزالعمال، ج‏3، ص‏2326.